Tue 20 Jan 2009
از خودم ...
به نام حق
سلام
آسمان
آسمان را دیدم
رنگ بر رخسار نداشت
کبودی بر تن داشت ٬
ابر ٬
و سیاهی غم بر دل
غرش می کرد و
ناله ٬
برق چشمانش
منور کرده بود تاریکی را ٬
اشک ریزان بود
و
درد و دل
می کرد .
نفهمیدم چرا
این بود حالش ...
گریه اش بهر چه بود !!
هیچ نگفت و
با همان حال رفت
که رفت !
جای دگر ...
و
من را هم در ابهام
جا گذاشت !!!



گفتن از گفتنی ها ساده است
مثل یه نفس کشیدن
از نا گفتنی ها ٬ گفتن ٬ دشوار است
مثل نفسی است که بالا نمی آید

از درمانده ٬ درمانده ترم
از خسته٬ خسته ترم
نگو که چه می کنی اینجا
که از سرگردان ٬ سرگردانترم ...
پاورقی :
نتوانستم درد و دل تازه ای داشته باشم
که متوسل شدم به آرشیو ...
التماس دعا
یا حق
